w w w . m y m e r a j . i r

شهید گمنام سلام.....
شهید ابراهیم هادی
جانم فدای رهبرم سید علی ....
سید علی حسینی خامنه ای
اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم...

جذب خادم

جذب خادم

بسم رب فاطمه سلام ال... Read more...

از شهید ابراهیم هادی بیاموزیم...

از شهید ابراهیم هادی بیاموزیم...

  • جذب خادم

    جذب خادم

  • گمشده...

    گمشده...

  • شهید ابراهیم هادی

    شهید ابراهیم هادی

  • از شهید ابراهیم هادی بیاموزیم...

    از شهید ابراهیم هادی بیاموزیم...

  • نامه ای برای تو...محبوب من

    نامه ای برای تو...محبوب من

         می گفت میشه مثل جبهه که موقع نمازهمه یکپارچه در صفوف منظم لبیک می گن . ما هم بیاییم این موضوع رو گسترش بدیم . وقتی موقع اذان می شود هر کجا که هستیم انقدر شجاعت داشته باشیم و اذان بگیم.نسل به نسل وعمقی این کار باید انجام شود

کشور ما کشور اسلامی بچه ها باید رشد کنند. چطور در خیابان برای هرچیزی داد می زنیم و بامردم بلند حرف میزنیم ولی برای حرف زدن با خدا خجالت می کشیم!

 

         صبح وقتی بلند می شد یک دفترچه یادداشت داشت کارهای روز مره اش را می نوشت . تا خدایی نکرده در قرار هایش بد قول نشود.

خستگی برایش معنا نداشت گاهی از صبح زود تا شب، کارهای خودش و مردم را انجام میداد وقتی به خانه می آمد و خانواده در خواستی داشتند نه نمی گفت حتی اگر دیر وقت هم بود کار را انجام می داد. ملاکش رضایت مادر بود.

 

         بعد از عملیات فتح المبین زخمی شده بود پایش خیلی درد می کرد. دوستانش می گفتند ابراهیم حالش خیلی بداست باید بماند تا بهتر شود. مادر گفت بله می ماند.

ابراهیم رو به مادر کرد وگفت : باشه می مانم. ولی یک سوال ازتون دارم شما روز قیامت جواب خانم حضرت زهرا سلام اله علیها رو میدی؟!

مادر گفت : نه.برو، بسم الله

 

         می گفت بعضی ها عشق دارن شهید بشن. ولی وقتی من به کلاس درس میرم میگم این درس رو نمره خوب گرفتم این درس رو به حد عالی برسم انظباطمم خوب و...

ما هنوز هیچ کاری نکردیم می آییم از خانواده خداحافظی می کنیم و میگیم ما داریم میریم شهید بشیم.

دوست دارم انقدر برای مردم کار کنم وجودم رو وقف مردم کنم، بی هدف نرم ،نبرد تن به تن کنم برم جلو بعد شهید بشم.

 

     خودنمایی نداشت و همه ی کارهایش مخفیانه بود. عکس با اورکت ساده سبزرنگ انداخته بود قاب کرد آورد منزل، بچه ها گفتن برای حجله گرفتی ؟ گفت : نه کو تا حجله...

 

         با اینکه بچه چهارم خانواده بود اما همه خانواده وفامیل برایش احترام خاصی قائل بودند. برای انجام هرکاری مدیریت خاصی داشت بی گدار به آب نمی زد و همه ی کارهایش حساب وکتاب داشت.

 

 

         زمانی که مجروح بود دوستانش برای عیادت می آمدند منزل ما. گاهی وقتا در روز 40 الی 50 نفر از گروه های مختلف به منزل ما می آمدند.

یک شب گروهی ازپهلوانهای زورخانه به منزل آمدند. موقع ورود یکی از پهلوان ها اولین نفر وارد حیاط شد زنگی را جلو درب وصل کرد همه جلوی درب جمع شدند زنگ را زد ،پیرمردی وارد حیاط شد. ابراهیم با دیدن ایشون خجالت کشید گفت من رو شرمنده کردید و پیرمرد در جواب گفت شما پهلوان هستید.

 

         یک روز دانش آموزانی که در کلاس های ورزش ابراهیم بودند ، آمدند ملاقات ابراهیم بااینکه بلند گو نبود خیلی قشنگ برایشان خواند و گفت بچه ها بیایید از این موقعیت استفاده کنیم و این حلقوم رو خرج ائمه کنیم نه چیز دیگه.

اون روز برای بچه ها یک شعر قشنگ خوند:

اگر عالم همه با هم با ستیزند

اگر با تیغ تیزخونم بریزند

اگر با آتش وخون خو بگیرم

اگر شویند با خون پیکرم را

اگر گیرند از پیکر سرم را

ز خط سرخ رهبر برنگردم

و بعد گفت بر جمال رهبر بلند صلوات  

         یک شب  به کسانی که داخل آشپزخانه کمک میکردند و از مهمان های ابراهیم پذیرایی می کردند قرار شد شام بدهیم. خورشت قیمه درست کردیم برنج زغفران زدیم و ظرف های غذا را حاضر کردیم  و بردیم . با اینکه پایش خیلی درد می کرد و نمی توانست درست راه برود آمد جلوی آشپزخانه گفت: از اون سینی روحی ها نداریم؟

گفتیم داریم ولی همه ظرفها رو بردیم می خواهی چه کار؟ گفت : بدید کار دارم.

گفت : بچه ها میخوام از اون رزق های امام حسینی که تو جبهه ها می خوریم ، بهتون بدم.

سینی رو برد برنج  رو ریخت وبعد خورشت رو هم ریخت روی برنج. غذا رو با دست خوردیم.

می گفت :این ظرفها اسراف است این یه سینی و قاشق هم نیست.

 

         دوستای بخوری داشت . یک روز که آمدند به منزل ما ابراهیم آمد گفت میوه بدید. بعد خودش رفت جعبه پرتقال رو برد بهش گفتیم اینجوری بده بزار تو ظرف بچینیم.

 گفت :صفاش به اینه که اینجوری ببرم. اون شب 2 نفری 50تا پرتقال خوردن. با خنده به ما می گفت اینها شکم ندارند از پاهاشون پر میشه .

      

         خودش شلوار کردی می دوخت.با دست پارچه رو وجب می گرفت بعد قیچی می زدو شروع به دوختن می کرد.بقیه هم می گفت بیایید براتون شلوار بدوزم.

اون زمان لباس های تنگ مد شده بود می گفت حجاب فقط برای خانم ها نیست مرد ها هم باید مراقب باشند درست نیست مرد لباس تنگ بپوشه.

بهش می گفتیم می خوای بری عروسی یه لباس دیگه بخر بپوش می گفت اشکال نداره میرم یه شلوار کردی نو می خرم .

 

         در بحث امر به معروف و برخورد با نامحرم خیلی دقت داشت . اگر دختر بد حجابی در خانواده مان بود اول به مادر می گفت که برای رضای خدا تذکر بده، اگر می خواهی جوونت حفظ بشه بگو. واگر تذکر مادر اثر نمی کرد خودش اقدام می کردو میگفت : من کوچکتر ازین هستم که تذکر بدهم ولی میخوام کاری کنم که خدا راضی باشه و بعد تذکر میداد.

خانواده وفامیل خیلی بهش احترام می گذاشتند وبه احترامش وقتی می خواستن به  منزل ما بیایند چادر سر می کردند.

 

         خیلی بهش اصرار می کردم تا ازدواج کند. می گفت : مادر یه دختری که با آرزو میاد ، دلم نمی خواد تو سختی زندگی کنه من عقدش کنم برم جبهه چشم انتظار بمونه ؟ بعد بیان به دختر مردم بگن ابراهیم رفت؟

بعد گفت : قول می دم بعد از سرافرازی تو جنگ، بیام زن بگیرم.

 

         اگر کسی خواسته ای داشت یا متوجه می شد که از فلان چیز خوشش میاد سریع تهیه می کرد. تاکید داشت دل کسی رو نشکونید و تا میتونید دل بدست بیارید.

         هیچ وقت لباس نو نمی پوشید . می رفت پارچه های خوب می خرید و می دوخت. بهش می گفتیم پس لباس ؟ می گفت بزار بقیه کیفش رو ببرن تو تن بقیه قشنگ تره.بعد خودش میگرفت ومی پوشید.

 

         با جواد افراسیابی خیلی جور بود. جواد یکی از پاهاش رو از دست داده بود وقتی می اومد منزل ما پایش را جلوی پله قرار می داد ما که تاحالا این چیزها رو ندیده بودیم می ترسیدیم. ابراهیم پای جواد رو برداشت و گفت ببینید این جواد پاش رو تو جبهه جا گذاشت، اومد تهران یکی دیگه بهش دادن.

سرنماز جماعت خوندن همیشه بحث داشتند. ابراهیم به جواد می گفت اگر میخوای جماعت بایستی باید با یک پا باشی و گرنه باید امام جماعت بشی.

 

         با خاطر باربری در بازار کمر درد شدیدی گرفته بود . تابستان وقتی به منزل می آمد لباسش خیس آب بود ...

از پشت میز نشینی بدش می آمد از طرف آموزش و پرورش بهش حکم دادن،حکم را پاره کرد وگفت : این حکم، خدایی نیست حکم دنیایی به درد ما نمی خوره ما نونی به دردمون میخوره که پاش عرق ریخته باشیم. دوست دارم کار کنم عرق بریزم نون حلال دربیارم.

 

         اگر جایی میرفت میدید کپسول گاز ندارند یا نفت شان تمام شده است . از خانه برایشان کپسول گاز یا ظرف نفت را می برد. می گفت چرا ما تو گرما باشیم و همسایه ما تو سرما باشد. برتری نیست همه ما یک مرتبه داریم.

 

         نماز اول وقت صبح خیلی برایش مهم بود می گفت نمازهای دیگه رو بیداریم چقدر کم میزاریم! لذت نمازدر ساعت اول وقت یه چیز دیگس . گاهی وقتا تا صبح بیدار بود که نماز صبحش قضا نشود. گاهی پیش اومد شب دیر می آمد منزل از درب بالا می آمد تو حیاط می ماند تا نماز صبح بعد در می زد و ما را برای نماز بیدار می کرد . می گفتیم چرا در نزدی می گفت برای راحتی خودم نباید دیگران رو در تنگنا قرار بدم.

 

         هیچ وقت نمی گذاشت موهایش بلند شود.موهای فر داشت. تا یک ذره بلند می شد سریع کوتاه میکرد و میگفت بلند که باشه میریم تو دید کوتاه هم قشنگ تره هم تمیز تره و هم موقع شست وشو راحتره.

 

         می گفت وقتی از خونه میرید بیرون لب هاتون رو بپوشونید . حساس ترین عضو صورت لب. شما ناخودآگاه لبخند میزنید دندون های سفیدتون پیدا میشه، نامحرم ببینه گناه...

 

         یک روز جوراب کلفت قهوه ای پوشیده بودم. گفت شما میخوای با این بری بیرون؟اگر میخواهید همه چیز رعایت بشه اونم مشکی بپوش. فکر نمیکنی وقتی همه مشکی می پوشن با چادر مشکی هستید یه جورایی جلب توجه میکنه!

 

(مثل الان که خانم های چادری آرایش می کنند و نمود درستی ندارد)

 

         ما اصلا نمی دانستیم که مسئول اطلاعات عملیات چریکی شهید اندرزگو هستند. همیشه می گفت من یک بسیجی ساده ام و افتخار می کنم که بسیجی ام.

         در دنیا هیچ چیز نداشت وقتی به جبهه رفت فقط یک ساک داشت که آن هم هیچ وقت برنگشت.

         بعد از عملیات بیت المقدس که مجروح شده بود ، برای تشیع جنازه نوه عمویمان شهید حسن سراجیان به بهشت زهرا رفتیم. ابراهیم با چوب دستی راه می رفت آمد بالا قبر ایستاد و با چوب دستی اشاره ای کرد وگفت حسن آقا خیلی التماس دعا ، ما هم یه روز میاییم همین جا.

وامروز مزار یاد بود ابراهیم با فاصله دو مزار از این شهید بزرگوار قرار دارد.

 

 

اوقات شرعی



آمار بازدیدکنندگان

امروز
روز گذشته
هفته جاری
هفته گذشته
ماه جاری
ماه گذشته
همه روزها
46
181
227
341234
3079
5056
343012
Your IP: 54.159.51.118
Server Time: 2018-12-16 02:26:25