w w w . m y m e r a j . i r

 

بسم رب فاطمه سلام اله علیها

 

 


ما سال 1382 ازدواج کردیم و من تا لحظه شهادت یعنی سال 1390 در کنار شهید بودم. حاصل زندگی 8 ساله ما دو فرزند به نام‌های فاطمه و محمدحسین است. فاطمه زمان شهادت پدرش 7 سال و محمدحسین یک سال داشت.

 

با توجه به اینکه ایشان هم نظامی و هم مربی تخریب بودند، به واسطه شغل‌شان مأموریت زیاد می‌رفتند و کمتر کنار ما بودند. پیش می‌آمد که ایشان ماه‌ها را در سفر باشد و از حالش بی‌خبر باشیم. تنها کاری که من می‌کردم این بود که برایش دعا کنم تا سالم بازگردد و برای سفر به سوریه هم از رفتنش استقبال کردم.  شهید ترک با من درباره خطرات احتمالی در سوریه و دلایل رفتنش صحبت کرد و شاید آخرین جمله ای که برای جلب رضایت من گفتند این بود که خانم (زینب کبری سلام الله علیها) طلبیده ...

 

محرم هدفش را انتخاب کرده بود و من هم که بنای مخالفت با نظرات ایشان را نداشتم از این تصمیم استقبال کردم چرا که هدف شان مقدس بود و من هم دوست داشتم که ایشان به آن هدفی که در دل دارند برسند و بتوانند برنامه‌هایشان را اجرا کنند. آن چیزی که من در او دیده بودم عشق و علاقه به رهبری بود و شهید، پیرو رهبری بود. صحبت‌های ایشان را دنبال می‌کرد. حتی یکی از اهدافش برای دفاع از حرمین صحبت‌های حضرت آقا بود.

من فکر می‌کنم که این عشق و علاقه دو طرفه بوده و این برداشت را از این جمله مقام معظم رهبری دارم، که فرمودند شهدای مدافع حرم هم مجاهد هستند و هم مدافع و این ارجحیت را به شهدای حرمین دادند که نشان از عشق دو طرفه رهبر انقلاب به شهدا و شهدا به رهبر معظم انقلاب است.

 

وقتی حضرت آقا جمله ای می گفتند برای محرم هدف بود و حجت را تمام می‌کرد. چه در عرصه داخلی و چه در عرصه‌های خارجی. یکی از بهترین و شیرین‌ترین لحظات طول عمر محرم این لحظاتی بود که می گفت: در یکی از ملاقات‌هایی که با حضرت آقا داشتم و در صف‌های جلو بودم من به ایشان احت فاطمه به گفته خودش هر روز دعا می‌کند که خدایا مراقبم باش که همیشه به یاد پدرم باشم و همیشه هم به یاد پدرش است.با وجود وابستگی‌های خیلی شدیدی که قبل از شهادت محرم به او داشت خیلی فاطمه آرام‌تر شده و با این قضیه کنار آمده است. و چیزی که در این قضیه تأثیر زیادی داشته، خوابی بود که فاطمه شب قبل از شهادت محرم دیده بود. شب شهادت محرم و قبل از اینکه به ما خبر شهادتش را بدهند فاطمه پدرش را در خواب می بیند که به او می گوید: من شهید شده‌ام و دیگر برنمی‌گردم و از این به بعد تو مراقب خودت، مادر و برادرت باش. وقتی خبر شهادت پدرش را شنید گفت من می‌دانستم خود بابا به من گفته بود و همین حرف های محرم به فاطمه آرامش داده است.

 

دخترمان دلنوشته‌های زیادی دارد دلنوشته‌هایی که وقت ناراحتی و دلتنگی برای پدرش می‌نویسد. هر چند هنوز هر وقت کلیپی از پدرش پخش می‌کنند اشک می‌ریزد و گریه می‌کند؛ وقتی بر سر مزار محرم می‌رویم با او حرف می‌زند اما به نظرم با تمام علاقه و وابستگی‌هایش الان آرامش خوبی دارد. امروز وظیفه ماست که در قبال خون شهدا بی تفاوت نباشیم چرا که شهدا رسالت خودشان را انجام دادند و تمام هستی خودشان را تقدیم امام زمان عج و رهبری و ملت نمودند و آن مسیری را که باید روشن می کردند،روشن کردند حال وظیفه ما نیز ادامه همین راه و حفظ استقلال و آرامش در کشورمان است.

 

جایی که همسرم هدف و ارزش رفتن به سوریه و دفاع از حرمین را در کنار تعلق و علایق شان به دخترشان گذاشتند برای من خیلی دوست‌داشتنی است وقتی که می‌گویند فاطمه من شما را خیلی دوست دارم ولی مسئولیت سنگین‌تر از آن نیز بر دوشم هست که همان دفاع از حرمین است

 

 

 

دعایمان کنید

 

یازهرای مرضیه سلام اله علیها