w w w . m y m e r a j . i r

بسم رب فاطمه سلام اله علیها

میگفت هر چی کوچکتر باشی برای امام حسین (ع) بیشتر نگاهت میکند.

حمیدرضا زمانی" داوطلبانه از طرف سپاه بدر عراق برای حفظ حرم اهل بیت (ع) به مقابله با تروریستی‌های داعش پرداخت. او دوره تخریب را در کربلا گذراند. در این مدت شهرهای مختلف همچون فلوجه و موصل بود در عملیات جرف الصخر به فرماندهی قاسم سلیمانی حضور داشت. در خاکریزی با تعدادی از نیروها منطقه را پاکسازی می‌کردند که پایش در یک تله انفجاری گیر می‌کند و به شهادت می‌رسد. بر اثر انفجار پیکرش متلاشی می‌شود. پس از گذشت سه روز از شهادتش، دوستانش سر و یک دست از او پیدا می‌کنند که طبق وصیتش در قطعه 26 بهشت زهرا دفن است. تکیه‌های باقی مانده از پیکرش را در کربلا حرم مولایش تشیع وهمان جا دفن می‌کنند .

روزی به علت هوای گرم و وجود پشه‌ها، حمیدرضا به همراه راننده تانک وارد تانک می‌شود. در آنجا از روی کنجکاوری نحوه حرکت تانک را می‌پرسد. چند روز بعد داعش پیشروی می‌کند. از دور شاهد بودند که تانک در میان نیروهای سپاه و دشمن قرار گرفته است. ناگهان حمیدرضا به سمت تانک می‌دود. سوار آن می‌شود و پس از چند حرکت اشتباه می‌تواند بر تانک مسلط شود و آن را به عقب می‌آورد. طبق گفته دوستانش 25 ماشین و آمبولانس دشمن را هم به غنیمت گرفته است.

هشت سالی از ازدواجمان میگذشت حلنا بزرگتر می شد و فرزند دوم مان هم  در راه بود، گفت: شش ماهه باردار بودم خبر شهادت همسرم را آوردند اصلا هیچوقت انتظار شهید شدنش را نداشتم و حتی به لحظه شنیدن خبر شهادتش فکر هم نمی کردم.
در خواب از مادرش خواسته بود پسرمان  هم نام خودش باشد،  4  ماه بعد وقتی قرار بود فرزندم به دنیا بیاید مادرشهید زمانی در خواب دیده بود که حمیدرضا با لباس نظامی وارد منزل شده بود، نوزادی که نورانی بوده را به او سپرده و گفته بود "فرزندم را به شما می سپارم مواظبش باشید " همین خواب باعث شد مادرشهید اصرار کنند که نام حمیدرضا را برای فرزندش انتخاب کنیم.

حمید فرزند دومش را ندید، حمیدرضا 4 ماه بعد از شهادت پدرش بدنیا آمد  هربار که اسمش را صدا میزنم احساس می کنم قرار است این حمیدرضا راه حمیدرضای شهید مدافع حرم که پدرش بود را ادامه دهد

حلنا هنوز چشم انتظار هدیه پدرش است، عنوان کرد: آخرین بار که از منطقه زنگ زد به حلنا گفته بود برایت عروسک می آورم بعد از خبر شهادتش  خیلی ها برای حلنا عروسک هدیه آوردند اما دخترم هنوز می گوید "من عروسک نمی خوام بابام قول داده وقتی برگرده برام عروسک میاره".

هلنا زمانی که عکس پدرش را در لباس نظامی می‌دید نمی‌شناخت و می‌گفت پدرم به کربلا رفته تا برایم عروسک بیاورد. پس از شهادت حمیدرضا عمویش یک عروسک خرید و از طرف پدرش به او هدیه داد. مدتی پیش عکس حمیدرضا را در یکی از خیابان‌های محل دید و گفت " بابای منه". وقتی از او می‌پرسیم می‌دانی پدرت کجاست؟ جواب می‌دهد که "کربلاست" یا می‌گوید "پیش خداست".

برخی نمی‌دانستند که حمیدرضا برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) به سوریه و کربلا رفته است. پس از شنیدن خبر شهادتش نگاه‌های همسایه ها تغییر کرد و ما امروز به عنوان یک خانواده شهید مسئولیت سنگینی داریم.

 

دعایمان کنید

 

یازهرای مرضیه سلام اله علیها