w w w . m y m e r a j . i r

بسم رب فاطمه سلام اله علیها

شهيد اردستاني بسيجي خستگي ناپذيري بود كه وجودش پر از عشق به اسلام و حمايت ازمملكتش بود. وي در يك خانواده ي مذهبي بزرگ شده بودند. در سال 1356 وقتي از آمريكابه وطن باز گشتند، مي گفتند: جنگ است و من مسئول هستم. و بايد از دين و مملكتمدفاع كنم.
يكي از همرزمان حاج مصطفي مي گفتند: در عمليات هاي آخر بهايشان مي گفتيم: حاجي شرايط بحراني است لطفاً ديگر شما براي پرواز نرويد، اجازهدهيد عمليات ها را ما انجام مي دهيم.اگر خدايي نكره به دست شمنان بيافتيد......شهيداردستاني سرشان را بالا گرفتند و گفتند: مگر در خواب ببينند، اگر همچين مسئله اي هماتفاق بيافتد، همسر و فرزندانم را هم در جلوي چشمانم رنده رنده كنند من لب به سخننمي گشايم.
آقا مصطفي هميشه براي شهادت آماده بودند و هربار كه مي خواستند بهمأموريت جديدي اعزام شوند وصيت نامه اي مي نوشتند، پس از بازگشت، وصيت نامه اي ازنو مي نگاشتند.
در يكي از عمليات هايي كه در خاك عراق بود ناگهان يكي از بال هايهواپيمايشان مورد اصابت قرار گرفته و ايشان تنها با يك بال از خاك عراق تا دزفول راپرواز كرده و هواپيما را بر روي زمين نشانده بودند. در باور هيچ كس نمي گنجيد كهكسي از اين هواپيما سالم،به، بيرون آمده باشد.در آن شب يك دفعه درد عجيبي قلبم را در هم تنيد. به كمك يكي از همسايگان به بيمارستان رفتيم و پس از انجام اكو، دكتر مرا مخاطب قرارداد و گفت: هيچ مشكلي نيست! مي توانيد به منزل برويد.در آن دوران، ارتباطات به شكلامروزي نبود، براي همين چند روز بعد كه ايشان از مأموريت آمدند اين مسئله رابرايشان تعريف كردم.در آن لحظه شهيد اردستاني فقط لبخندي زد و برقي چشمانش رافرا گرفت ولي هيچ نگفت. بعدها در ميان حرف هايش شنيدم، كه در آن روز، هنگامي كه درمسير در حال حركت بودند، بعد از گذشتن از تونل چنان تصادفي سنگين كرده بودند كه عليرغم محكم بودن ماشين، تمام كاپوت جمع مي شود ولي به ياري خدا ايشان و راننده سالمبيرون آمده بودند.تا پاسي از شب چشم انتظار آقا مصطفي بوديم،آخر در لحظه ي خداحافظي گفته بود|:انشاءالله براي شام بر مي گردم!. پيش خودم گفتمبه احتمال زياد باز هم عملياتي جديد برايشان رخ داده است ولي دلم آشوب بود و نجوايدگري داشت.آن شب تا صبح نخوابيدم. با صداي در، بي پروا به حيات دويدم و در كمالتعجب پدرم در پشت در بود. با بغض پرسيدم: اتفاقي افتاده است؟ صبح به اين زودي، ازورامين به اينجا آمديد؟پدرم گفت: خير، چيز مهمي نيست. حاج مصطفي تصادف كرده! گفتم: پدر ايشان كه با ماشين نبودند! او امروز پرواز داشت!پدرم گفت: نمي دانم. الان بيمارستان هستند. گويي تمام عالم بر سرم خراب شده بود. حال ديگر، نجواي دلم راواضح تر مي شنيدم، نكند آقا مصطفي ... شهيد

دعایمان کنید

 

یازهرای مرضیه سلام اله علیها