w w w . m y m e r a j . i r

بسم رب فاطمه سلام اله علیها

«تابستان بود. هواي بوشهر شرجي و گرما به اوج خود رسيده بود. در چنين شرايطي به همراه جناب سرهنگ ياسيني كه در آن موقع فرمانده پايگاه بود، سوار بر هواپيماي جمبوجت 747 عازم تهران بوديم.با سوار شدن ساير مسافران كه عمدتاً خانواده هاي پرسنل بودند، هواپيما از رَمپ حركت كرد و در ابتداي باند پرواز قرار گرفت. دقايقي منتظر مانديم تا برج مراقبت اجازه پرواز دهد. ناگاه هواپيما دور زد و راه برگشت به ترمينال را در پيش گرفت. علت را جويا شديم. در پاسخ گفتند: «دو نفر از مسئولان پايگاه جا مانده اند و رئيس ترمينال از ما خواسته تا برگرديم آنها را نيز سوار كنيم.» در همين حين، نگاهي به چهره جناب سرهنگ ياسيني انداختم. تا آن زمان او را آن گونه عصباني نديده بودم. هواپيما به جلوي ترمينال رسيد و از حركت باز ايستاد. متوجه شدم، شهيد ياسيني قصد دارد پياده شود. پرسيدم:-جناب سرهنگ! پياده مي شويد؟

-بله، مي خواهم بدانم اين آقايان كي هستند كه اينقدر نفوذ دارند و قادرند هواپيما را با 400 مسافر برگردانند؟! از طرفي رئيس ترمينال چرا بايد دست به چنين اقدامي بزند؟!او در مقابل چشم مسافران آن دو را فراخواند. وقتي كه ديد هيچ دليل قانع كننده اي براي انجام آن كارشان ندارند، هر دو را روانه بازداشتگاه كرد!هواپيما كم كم آماده پرواز مي شد. اين در حالي بود كه او همچنان پايين ايستاده بود و به نظر مي رسيد كه قصد سوار شدن ندارد. سريع از پلكان هواپيما پايين رفتم، خود را به او رساندم و گفتم:

- جناب سرهنگ! مگر شما تشريف نمي آوريد؟!

نگاهش را به زمين دوخت و گفت:-  شما بفرماييد. من نمي توانم در چشمان مسافران و خلبان نگاه كنم.

فرازی از وصيت نامه شهيد سيد علی رضا ياسينی :
من يك خلبان هستم. سالها از بيت المال برايم هزينه كرده اند تا به اينجا رسيده ام. حال وظيفه دارم كه دينم را ادا كنم. مگر نه اينكه همواره آرزو كرده ايم كه اي كاش در واقعه عاشورا مي بوديم و فرزند زهرا(س) را ياري مي كرديم؟
اكنون زمان آن فرا رسيده و همگان مكلفيم كه براي لحظه اي روح خدا را تنها نگذاريم. بنابرين از من انتظار نداشته باشيد كه بيش از اين در كنارتان باشم.
به يقين اجر شما نيز كه به تربيت فرزندان و امور خانه همت مي گماريد و زمينه را براي حضور بيشتر ما در صحنه فراهم مي كنيد نزد خدا محفوظ خواهد بود

دعایمان کنید

 

یازهرای مرضیه سلام اله علیها