w w w . m y m e r a j . i r

بسم رب فاطمه سلام اله علیها

انسیه عبدالعلي زاده ,همسر شهید :
به دستور فرمانده سپاه استان ، او را جهت رسيدگي به امور آموزش نيروها از جبهه بازگردانيده بودند ، اما علي كه طعم حضور در جبهه را چشيده بود ، حاضر به ماندن در شهر نبود ، به همين خاطر از نظر روحي معذب بود . يك روزي مي گريست ... . گريه اش از آن گريه هاي آسماني بود و به شدت مي لرزيد و آرام نمي گرفت و گفت : « خواب ديدم در خياباني كه مقر سپاه است با ماشين مي روم ولي برگ مأموريت ندارم . در اين حين ديدم ، حضرت سوار بر اسب سفيد آمدند و شال سبز بر كمر بسته بودند .به من اشاره كردند تا از ماشين پياده شوم . حضرت برگ كاغذي به دستم دادند و فرمودند : اين برگ مأموريت شماست ، مي توانيد برويد . » تا صبح نماز خواند و دعا كرد و صبح به سپاه رفت .

علي، استوار بود و شجاع، روح خستگي ناپذير و مقاوم او، هيچگاه از پاي در نمي‌آمد. آن روز شدت مبارزات بالا گرفته بود و نيروها، توانايي مقاومت و ايستادگي را از دست داده بودند. مشكلات فراواني نيز از جمله نبودن تجهيزات و مهمات بر آنها فشار مي‌آورد.

تنها مقداري مهمات در خانه‌هاي سازماني مانده بود كه نيروهاي پياده دشمن آنجا سنگر داشتند. در چنين شرايطي، علي پشت فرمان وانت نيسان نشست. نيسان، لاستيك نداشت و با رينگ رانده مي‌شد. چند دقيقه بعد، اثري از ماشين و تجلايي نبود. از بازگشتش نااميد بوديم كه ماشين با سرعت زياد، داخل خيابان پيچيد. در نيسان باز شد و او با جسمي غرق به خون، بر زمين غلتيد، در حاليكه با ماشين مهمات آمده بود. تجلايي در خانه‌هاي سازماني، حدود 4 دقيقه به تنهايي، با نيروهاي دشمن جنگيده و گلوله‌اي به پاي او اصابت كرده بود. وي را به مسجد برديم و گلوله را بيرون آورديم. خونريزي قطع نمي‌شد، اما او همچنان با كمك بچه‌ها راه مي‌رفت. با استواري جنگ را هدايت مي‌كرد و مي‌گفت: اگر در اين لحظه، تير حتي به جمجمه‌ام هم بخورد، ناراحت نمي‌شوم.


دعایمان کنید

یازهرای مرضیه سلام اله علیها

 

ارسال نظر


کد امنیتی
بارگزاری مجدد